هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 5 روز سن داره

هانا طلا

عید فطر مبارک

با تاخیر زیاد عید فطر مبارک دخملی باهم رفتیم جنگل نکا با مادر جون و آقاجون و عموها و عمه هات خیلی هم خوش گذشت اخرشب هم اومدن همگی خونه ما با هم فوتبال ایران و مراکش رو دیدیم الحمدالله بردیم تو دقیقه های پایانی اینجا هم ناراحتی که پویان اومده پفکت رو شریک شده اینم آخرش که خسته شده بودی و خوابیدی تو ماشین این گلهاروهم عمو روزبه برات چیده...
29 خرداد 1397

شهر بازی

سلام عزیز دلم قول داده بودم ببرمت خونه مامان جون موقع رفتن اینو دیدی عاشقش شدی برات خریدمش با پول مامانجون،یعنی هدیه مامان جونه تک شاخ ناز و گوگولی ...
29 خرداد 1397

لباس جدید و اسباب بازی جدید

دختر قشنگم چشمتو که پشه گزیده بود داره کاملا خوب میشه این لباس رو تازگیا برات خریدم خیلی بهت میاد خوشتیپ مامان دستات افتاب سوخته شده این لباسم واسه هایدی سفارش داده بودم اما خیلی بزرگ فرستادن،پوشوندم تنت و اندازه تو بود،در این حد اشتباه کردن انقدر بهت میومد که مال تو شد یخورده از پف و کبودی چشت مونده هنوز عکس خوابیدنت مال همین الانه یه اخلاق جالب و بانمکی که داری اینه که هر وسیله جدیدی که برات بخرم شب اول باهاش میخوابی برا کیک و شیرینی پزی ام الک خریدم،سایز کوچیکشو برداشتی اصرار داری مال خودت باشه،منم گفتم باشه،حالا شب آوردی تو رخت خواب تا بغلش کنی بخوابی،الک رو،از دست تو هانا یبارهم مادرجون مایع ظرفشویی مسافرتی...
21 خرداد 1397

بابایی و دخترا

باباییو دوتا قند و عسل بابایی همش بهت میگه عسل بابا کیه؟ تو بلند و با ذوق میگی هانا جیگر بابا کیه؟ هانا نفس بابا کیه؟ هانا خوشگل بابا کیه؟ هانا و و و ..... ...
17 خرداد 1397

صدمین تولد چهار سالگیت

دخمل نازم هربار ازم میخوای برات کیک بپزم و برات تولد بگیرم منم برات کیک چایی پختم و کادو هم بهت یه هاپو کوچولوی خیلی ناز کادو دادم لازم به ذکر است که هربار تولد میگیریم صد بار باید شعر بخونیم و شمع رو فوت میکنی و دست میزنیم اینم خواهرانه بعد تولدت ...
17 خرداد 1397

پشه خبیث

هانای ناز من،فرشته قشنگم رفته بودیم باغمون کللی خاک بازی کردی و اخرشم کللی پشه اومده بود که زودی اومدیم خونه تا پشه ها تو و هایدی جونی رو اذیت نکنن تا اومدیم خونه چشم چپت پففففف کرد اومد بالا مامان و بابایی خیلی غصه دار شدن دلمون طاقت نداره اینجوری میبینیمت دیروز بردیمت دکتر گفت احتمالا یا از خاک الودگی گرفته یا از گزیدگی ابنجوری شد بعد دکتر بردیمت پارک برات اسباب بازی حیوانات اهلی رو خریدم بعد رفتیم بپربپر ،بعدشم برات پشمک خریدیم و البته هندونه و توت فرنگی یه دفتر نقاشی هم برات خریدیم کللللی خوشحال و سرحال رفتیم خونه تا اخر شب هم باهاشون بازی کردی الانم با اسبت خوابیدی من دارم اینارو مینویسم حیف لامپا خاموشه نمیشه ازت عکس بگیر...
17 خرداد 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هانا طلا می باشد